سه شنبه 26 خرداد 1405 - 0:21:39
در روزگاری که تنوع رسانهای و پلتفرمهای مختلف، کار را برای جذب مخاطب در تلویزیون سختتر از همیشه کردهاند، تولید برنامهای که بتواند طیفهای مختلف جامعه را پای یک قاب مشترک بنشاند، یک موفقیت رسانهای به شمار میرود. برنامه «من ایرانم» که شب گذشته با اعلام محمدرضا شهیدیفرد به کار خود پایان داد، توانست در طول مدت پخش خود به این جایگاه دست پیدا کند. این برنامه با اتکا به فرمی سنجیده و انتخاب دقیق موضوعات، فراتر از یک ویژهبرنامه مناسبتی ظاهر شد و توانست حجم قابلتوجهی از مخاطبان را با خود همراه کند. «من ایرانم» با دست گذاشتن روی ریشهها، ظرفیتها و هویت ملی، فضایی را ایجاد کرد که بیننده تشنه امروز، نمود دغدغههای خود را در آن پیدا کند و همین ویژگی، آن را به یکی از پدیدههای پرمخاطب و مهم رسانه در ماههای اخیر تبدیل کرد. در این گزارش به بررسی ویژگیهای شاخص این برنامه و دلایل موفقیت آن در جلب اعتماد مخاطبان میپردازیم.
عبور از پیله کلیشهها
یکی دیگر از ابعاد تحلیلی که نمیتوان در بررسی کارنامه «من ایرانم» از آن چشمپوشی کرد، ساختار تولیدی و خاستگاه این برنامه است. این پروژه بهعنوان یک محصول برونسازمانی (خارج از بدنه سنتی و بوروکراتیک تلویزیون و توسط سازمان فرهنگی رسانهای اوج) پا به میدان گذاشت؛ اتفاقی که نشان داد تزریق نگاههای تازه و سپردن کار به تیمهای خلاق بیرونی، چقدر میتواند به پویایی آنتن کمک کند.برنامههای برونسازمانی معمولاً به دلیل انعطافپذیری بیشتر در فرم، شناخت بهتر از نبض جامعه و دوری از لایههای ضخیم محافظهکاری، پتانسیل بالاتری برای نوآوری دارند؛ پتانسیلی که در «من ایرانم» به بهترین شکل آزاد شد.بزرگترین دستاورد این رویکرد غیرسازمانی، تنوعبخشی به هرم سنی مخاطبان تلویزیون بود. در سالهای اخیر، رسانه ملی با چالش جدی میانسالی و سالمند شدن بافت مخاطبان خود روبهرو بوده و بخش زیادی از نسل جوان و نوجوان، سبد مصرف رسانهای خود را به سمت پلتفرمهای مجازی بردهاند. اما این برنامه توانست این مرزبندی سفت و سخت را جابهجا کند.تیم سازنده با درک درست از زیباییشناسی بصری مورد پسند نسل جدید، ریتم مناسب و البته زاویه دید متفاوت به مسائل، پای متولدان دهههای هفتاد، هشتاد و حتی نود را به این قاب باز کرد. گفتوگو با چهرههای جوان، پرداختن به حماسههای معاصر از نگاه همنسلان آنها و لحن صمیمی و در عین حال محترمانه برنامه، موانع ارتباطی را از میان برداشت. «من ایرانم» بهوضوح نشان داد که پدیده هویت ملی و ایراندوستی، انحصاری نیست و اگر با زبان روز و فرم درست روایت شود، میتواند نوجوان امروزی را در کنار پدربزرگش، پای یک صفحه مشترک بنشاند. این تنوع سنی، خروجی مستقیم همان نگاه تازهای بود که از خارج از سازمان به رگهای برنامه تزریق شد.
هنر توازن بر لبه باریک کلمه ایران
هر چقدر هم که ایده مرکزی یک برنامه تلویزیونی جذاب باشد و دکور و فرم بصری آن خوشساخت طراحی شود، در نهایت این مجری است که باید گوشت و پوست به کالبد ایده بدمد. در تبارشناسی برنامه «من ایرانم»، محمدرضا شهیدیفرد صرفاً یک مصاحبهکننده یا هدایتکننده گفتوگو نبود؛ او نقش لنگرگاه و نخ تسبیح برنامه را ایفا کرد. البته در مقام ارزیابی منصفانه، میتوان این نقد را به کارنامه برنامه وارد دانست که دایره تنوع مهمانانش میتوانست از این هم گستردهتر و فشردهتر باشد. پتانسیل ساختاری برنامه و موضوع فراگیری مثل «ایران» این اجازه را میداد که طیفهای گوناگون، چهرههایی با خاستگاههای فکری متفاوتتر و حتی آدمهایی از لایههای کمتردیدهشده جامعه (از همه مدل و سلیقه) روی آن صندلی بنشینند تا تکثر این جغرافیا را در فرم کاملتری بازتاب دهند؛ اما با وجود این فضای خالی برای توسعه دایره مهمانان، آنچه برنامه را از سقوط به دامن یکجانبهگرایی یا تقلیلگرایی نجات داد، دقیقاً استراتژی شخصی شهیدیفرد در اجرا بود.بزرگترین و مهمترین ارزشافزوده شهیدیفرد در این پروژه، تمرکز هندسی و بیانحراف روی کلمه «ایران» بود. در فضای رسانهای امروز، راهرفتن بر لبه مفاهیم ملی بهشدت لغزنده است؛ بسیارند مجریانی که هنگام صحبت از وطن، یا به ورطه شعارزدگیهای غلوآمیز، ناسیونالیسم کور و باستانگرایی افراطی سقوط میکنند، یا برعکس، تحت تأثیر فضای بوروکراتیک و محافظهکاریهای مرسوم، مفهوم زنده و پویای کشور را در چهارچوبهای خشک جناحی و اداری محدود میکنند.شهیدیفرد هیچکدام از این دو اشتباه را مرتکب نشد. او روی کلمه ایران ایستاد؛ دقیقاً روی نقطه ثقل آن. او نه یک قدم از این مفهوم جلوتر دوید تا به دامن احساساتگرایی مفرط بیفتد و نه یک قدم عقب نشست تا مأموریت ملی برنامه را به یک ویژهبرنامهی عادی و کماثر تبدیل کند. این عقب و جلو نرفتن، خروجی سالها پختگی، سواد رسانهای و مهمتر از همه، باور قلبی او به اصالت این خاک است.او با درک درست از شرایط ملتهب و شبهجنگی جامعه در ماههای اخیر، فهمید که ایران امروز بیش از هر چیز به یک زبان میانجی و نجیب نیاز دارد. شهیدیفرد در مواجهه با مهمانان (چه خانواده شهدا و چه چهرههای فرهنگی) صندلی مجری را به دادگاه یا میدان خودنمایی تبدیل نکرد. او با ادبیاتی متین، واژههایی سنجیده و لحنی که در آن ردی از تحکم دیده نمیشد، فضایی امن ایجاد کرد تا مفهوم وطن، از زبان خود مهمانان روایت شود.
کالبدشکافی یک بخش متمایز
در کنار تمام استانداردهای بالایی که این برنامه در فرم و محتوا تعریف کرد، یک ویژگی طلایی و منحصربهفرد، آن را به فصلی متمایز در تاریخ برنامهسازی رسانه ملی تبدیل ساخت؛ نوع مواجهه و گفتوگو با خانواده شهدای دو جنگ اخیر. در شرایطی که بخش عمدهای از مردم کمتر پای تلویزیون مینشینند، «من ایرانم» توانست با این گفتوگوها معجزه کند. پرداختن به مقوله شهید و شهادت در رسانه، همواره با چالش غلتیدن به دامن کلیشهها، روایتهای تکراری و لحنهای فرمایشی روبهرو بوده است؛ رویکردهایی که گاه بهجای جذب مخاطب، به فاصله گرفتن نسل جدید منجر میشود. اما شهیدیفرد با همان امضای همیشگیاش در اجرای منصفانه و نجیب، این مرز سنتی را جابهجا کرد.مصاحبهها در «من ایرانم» آنقدر درست، اصولی و با فرمت ژورنالیستی مدرن طراحی شده بودند که مخاطب را ناخودآگاه و بیواسطه پای تلویزیون قفل میکردند. در این قاب، خانواده شهدای جنگهای اخیر (جنگ دوازدهروزه و رمضان) در جایگاه واقعی خود نشستند؛ قابهایی دور از اغراقهای مرسوم و سرشار از واقعیتهای ملموس زندگی. شهیدیفرد بهجای تمرکز صرف بر لحظه شهادت، به سراغ زیست شهید رفت؛ اینکه آنها چطور زندگی میکردند، دغدغههای اجتماعیشان چه بود، چگونه به اقتصاد و جامعه نگاه میکردند و چطور در اوج جوانی، هویت ملی و دینی خود را به کمال رساندند.این شیوه از روایت، یک متدلوژی جدید برای معرفی قهرمانان وطن بود. مخاطب، بهویژه نسل جوانی که تصویر ملموسی از بحرانهای اخیر در ذهن دارد، وقتی با این چهرههای بدون روتوش مواجه میشد، احساس قرابت میکرد. این مصاحبهها تماشاگر را به یک شناخت عمیقتر و انسانیتر از شهید میرساند؛ شناختی که از مسیر قلب و عقل میگذشت، نه از مسیر دستورالعملهای سازمانی.حالا با پایان یافتن پخش «من ایرانم»، میتوان این تجربه را یک نمونه قابل مطالعه در مستندسازی و گفتوگوهای مناسبتی دانست. تجربه مواجهه این برنامه با موضوع شهدای جنگ دوازدهروزه و رمضان نشان داد که در بستر رسانه، قالبهای متفاوتی برای پرداختن به مفاهیم ملی وجود دارد که ترجیح میدهند بهجای بیانیههای رسمی، به واقعیت زندگی قهرمانان معاصر نزدیک شوند. این شیوه از روایت مستند و خانوادگی، استانداردی را در این حوزه به نمایش گذاشت که میتواند در تولیدات آینده رسانهای نیز مورد استفاده قرار گیرد؛ رویکردی که تلاش کرد دریچهای ملموس و بدون روتوش را برای شناخت بهتر این بخش از تاریخ معاصر به روی مخاطب باز کند.
درسهای «من ایرانم» برای جامجم
فراتر از بررسی فرمی و محتوایی، پایان برنامه «من ایرانم» را نباید صرفاً خاموش شدن چراغ یک دکور تلویزیونی دانست؛ بلکه این نقطه پایان، باید آغازگر یک خط تحلیل جدی برای مدیران و سیاستگذاران رسانه ملی باشد. «من ایرانم» در طول دوران پخش خود، یک الگوی تجربی و زنده را پیش چشم مدیران صداوسیما قرار داد؛ فرمولی عینی که نشان میدهد چطور میتوان در ساختار سنتی تلویزیون، برنامهای متفاوت، جذاب و در عین حال وفادار به ارزشهای ملی ساخت و مخاطب گریزپای امروز را دوباره با رسانه آشتی داد. اولین و مهمترین درسی که این برنامه برای جامجم به یادگار گذاشت، رمزگشایی از فرمول جذب مخاطب بدون غلتیدن به دامن ابتذال یا کلیشه است. در سالهای اخیر، این گزاره نادرست در برخی لایههای برنامهسازی رخنه کرده بود که برای جذب مخاطب انبوه، یا باید به سمت شوهای سرگرمکننده بیهویت و کپیبرداریهای سطحی از پلتفرمهای خارجی رفت، یا برای ساخت برنامههای جدی و دغدغهمند، به فرمتهای خشک، بیروح و بیانیهوار تن داد. «من ایرانم» این دوقطبی کاذب را در هم شکست. این برنامه ثابت کرد که یک کار جدی، عمیق و گفتوگومحور با موضوعی کلان مثل «هویت ملی» هم میتواند مخاطب را پای تلویزیون قفل کند، مشروط بر اینکه فرم را بشناسد، زبان روز را بلد باشد و به سلیقه بصری و ذهنی بیننده احترام بگذارد. درس دوم، ضرورت امتداد این مسیر و اعتماد به نگاههای تازه است. موفقیت این برنامه که برخاسته از یک ساختار برونسازمانی بود، بهوضوح نشان داد که صداوسیما برای بازسازی مرجعیت رسانهای خود، نیاز به باز کردن درها به روی تیمهای خلاق، خوشفکر و خارج از پیله بوروکراسی سنتی دارد. مدیران تلویزیون باید از تجربه «من ایرانم» درک کنند که دوران تولیدات یکشکل و بخشنامهای به پایان رسیده است. امتداد دادن به این راه، یعنی تبدیل کردن این استثنا به یک قاعده.صداوسیما اگر میخواهد قابهایش سهمی در سبد فرهنگی نسل جدید داشته باشند، باید این دستفرمان را بهعنوان یک الگو ضابطهمند کند. یادگیری از تجربه «من ایرانم» و تیمش به مدیران رسانه میآموزد که میتوان روی مفاهیم حساس، راهبردی و حماسی معاصر (مانند شهدای جنگهای اخیر) دست گذاشت، اما روایت را آنقدر انسانی، ملموس و استاندارد پیش برد که جامعه آن را از جان و دل بپذیرد. پایبندی به این استاندارد و توقف نکردن در این ایستگاه، تنها راهی است که میتواند پویایی و نفوذ را به آنتن رسانه ملی بازگرداند.
منبع: روزنامه فرهیختگان